خوفین ؟ قرار بود بیام و در این آپ از شاهکارای خودم بگم که چه گندهایی در زندگی زدم.....ولی انگار قرار دستم رو نشه...........نگا خدا چقدر دوسم داره که حالا ،وقتی خودم هم میخوام بگم باز تاخیر میندازه توش.................. الان یه فکری زد به کله ی پوچم........ییهو دلم واسه وب قبلیم تنگید......بعد مجددا" ییهو به مغذ آکبندم خطور کرد حالا که این آپم مربوط به این وب نمیشه ،آپم رو تو اون وب ادامه بدم...اینجوری با یه تیر دو نشون زدم.....(میگم مغذ منم داره از آکبندی در میاد و به درد میخوره ها.........
یعنی جدی جدی من باز دارم مینویسم؟!!!باورم نمیشه..........................
خوب من با یه وب جدید بعد از یه سال برگشتم...نمیدونم دقیقا" چجوری باید شروع کنم...با اینکه تجربه ی وب نویسی دارم ولی انگار که یادم رفته چجوری اینجال با دوستای گلم بحرفم.....
دوست دارم خودم باشم ولی باز شک دارم....بهم کمک میکنین که برگردم مگه نه؟ نه!!!!!!!!!! دهه ...مگه دست خودتونه؟ میگم باید کمک کنین بگین: چشم.......... ساکت بگین چشم.....
بگین بگین...آها داره صداتون میاد.آفرین به دوستای حرف گوش کن خودم.....
حالا یه کوچولو راجع به احوالات خودم میگم و خوردن مختون با حرفام و نوشته هام بمونه واسه آپ بعدی
راستی یه چیزه دیه........منظورم از دیه همون دیگه هستش.......اینم عاقبت لهجه ی منه با ورود به قزوین....آخه اینجا دانشجو هستم......تازه کجاش رو دیدن .....یه چند وقت دیگه به کلی لهجم قر و قاطی میشه....حالا یه کم که پیش بریم و من بشناسین متوجه میشین چرا دارم اینا رو عرض میکنم.....
البته من تو این نتی که الان دارین توش میچرخین کلی خاطره دارم و دوستای گل ....که کم کم بهشون خبر میدم و میان اینجا...خیلی دلم واسشون تنگ شده.......خیلی...
امیدوارم دوستای جدید و گل دیگه ای هم اینجا پیدا کنم...........
بذارین یه کوچولو توضیح بدم.........فکرش رو کنین من تازه بعد از این همه ور ور کردن میخوام توضیخ بدم........آخ آخ ....یعنی حساب کار دستتون بیاد که فکم خوب کار میکنه..............میریم سر توضیح نسبتا" کوتاه....
این چهارمین وبیه که من مینویسم توش........اولین وبی که من توش مینوشتم ...من رو با خانومی جونم آشنا کرد....که از همه دنیا واسم عزیزتره.............آبجی بارانم رو میگم که فوق العاده دستنوشت روون و قشنگی داره شاید خیلیهاتون به خصوص دوستان قدیمی بشناسنش......( آدرسش تو پیوند هام هست)...........از وقتی شناختمش مهربونیش رو ذره ای ازم دریغ نکرده و روز به روز بیشتر بهم محبت میکنه....بدونه کوچکترین انتظاری....تازه باعث شد دوستای گلی هم داشته باشم ...(نگین و صدف و مجیدو.........خیلی دوستای ماه دیگه)
تو همه ی سختی ها کنارم بوده و تنهام نذاشته.......تو بدترین شرایطی که فکرشم نمیکنین.....!!!
منم سعیم رو کردم که آقاییه خوبی واسش باشم ...........نمیدونم چقدر تونستم؟ ولی هیچ وقت نتونستم اونی باشم که او لایقشه.....
اون باعث شد من حرفام و بنویسم و خودم رو خالی کنم....بهم یاد داد محکم باشم........هر وقت کم میارم اونه که بهم امید میده...وجودشه که آرومم میکنه....
البته خداییش نگین و مجید و البته صدفی که چند وقته ازش بی خبرم هم همیشه گرفتار دردسرا و زحمتهای من بودن...فدای همشون بشم من........
حالا خودم:...........
اول نوشتم گفتم که بعد یه سال اومدم.........من پشت کنکوری بودم......واسه همین نمیتونستم بنویسم....هر چند که آخرشم نشد اون چیزی که میخواستم.........ولی شدم دانشجو..........من نتونستم در مورد دانشگاه به قولی که به خانومی داده بودم عمل کنم......قرار بود برم پیشش....اونجا برم ...ولی تنبلی کردم.......الانم دانشجوی قزوینم........برق میخونم.........متولد ۶۹.......خوب....!!!!خوب همین دیگه.....هی دارین میخونین....وقت آمار دادن که میشه چشماتون میشه ۴ تا.....دهه
آپ بعدیمم با بازگو کردن اشتباهاتی که تا حالا کردم شروع میشه.......یعنی این همه که فک زدم هنوز شروع اصلی نبود.....نمیدونم چرا.......ولی حس میکنم باید یه کارایی رو نمیکردم و کردم که میخوام با موقعیت جدیدی که دارم همش رو بریزم بیرون تا شاید ای دل واموندم آروم بگیره...........
واسه امروز دیگه بسه.....ممنون که پای حرفام نشستین...................دوستون دارم......
خانومی جونم دوستت دارم مراقب خودت باش جوجو جونم...
تا بعد...بابای
+
نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387 ساعت 20:8 توسط (]@]-[$]-[@]/\[
|